close
تبلیغات در اینترنت
داستان غم انگیز شهید روستایی

درحال بارگذاری ....
سخـن روز
تازه ترین مطالب حریم آسمانی
جایگاه قرار گیری تبلیغات بنری
تبلیغات در حریم آسمانی
نمایش موضوعات



داستان غم انگیز شهید روستایی

پست شماره 628
داستان غم انگیز شهید روستایی
موضوعات این مطلب :
دلنوشته
,
داستان بال شکسته ، داستانی خیالی از زندگی یک جانباز شهید که با قلمی ساده و روان به زندگی جوانی روستایی می پردازد که با مشقت فراوان زندگی می کند و در اوج بیماری و رنج ، راهی شهری بزرگ برای مداوا می شود و بعد از شنیدن توهین های زیاد ، به سرعت به روستای زادگاهش باز می گردد و به شهادت می رسد .

هوا سرد بود و مه تا دره پایین آمده بود .سری چرخاند اما اثری از نشانه ی ظهر نبود .آرام بر شیشه ی ساعتش ضربه ای زد تا شاید به کار افتد و برای لحظه ی یاد آور روز باشد .طبق معمول برای وضو گرفتن به چشمه ی پایین دست باغ رفت .انگار خسته بود .بی رمق جرعه ای آب نوشید ، سلامی بر حسین گفت و کنار چشمه ی خنک و زلال نشست ،صورتش کمی گلی بود و ریش های تازه سبز شده اش زیر گل و خاک دیده نمی شدند .خودش را همین که در آب دید انگار کمی خجالت کشید ،در صورتش کمی نگران بود .زیر لب زمزمه می کرد ،خدایا تا کی بی تفاوت باشم !صدایش گرفته بود و صلوات هایش در میان خش خش برگ ها به گوش کسی نمی رسید .مثل همیشه آرام بود ،نمازش را خواند .

کارهای مزرعه پدرش تمام نشده بود که تاریکی هوا بر کوهستان چیره شد ،به ناچار دست از کار کشید .در راه بازگشت به روستا غرق در تفکر بود و انگار دعا می کرد خدایا می شود ضمانتم کنی تا پدر و مادرم رضایت دهند .همه جا تاریک شده بود و باران نم نم می بارید .لحظه ای ایستاد ، به نظرش صدایی شنید ،صدا از دل تاریکی و سنگ ها بود .چه کسی بود که در این تاریکی و هوای سرد کمک می خواست ؟نفسش را حبس کرد تا صدا را بهتر بشناسد ، کسی نبود و دوباره به راه افتاد .باران می بارید و راه گلی ، قدم برداشتن کمی سخت بود.دوباره زمزمه ای شنید .هوا تاریک بود باران نم نم می بارید .گه گاهی رعد و برق مسیر را روشن می کرد .این بار ایستاد و منتظر رعد و برق شد تا کوه را خوب ببیند .اما همین که ایستاد این بار صدا نزدیک تر بود ،انگار از درونش کسی فریاد می زد ؛نکند خورشید طلوع کند و تو هنوز در خواب آمدن و نیامدن باشی .

گام هایش را تند تر بر می داشت تا از این فکر ها رهایی یابد ،اما مگر درون کسی که بیدار شده است و بیدار است دوباره به خواب می رود ، او بیدار بود و در تمام این سال ها هرگز نخوابیده بود .تنها به اجازه ی پدرش نیاز داشت تا پرواز کند ،به کجا؟به آن سوی قفس ها،آن سوی بند های اسارت ،تا اوج انسانیت!

به خانه رسید.لباسش گلی بود .مادرش مشغول پختن نان  و پدرش مشغول گوش دادن به رادیو،خم شد و کنار پدرش روی زمین نشست .

.پسرم خسته نباشی.

پدر امروز چه خبر ؟

گویا نامردا باز چند شهر را بمب باران کرده اند .

بغض راه گلویش را بست .پدر امروز گندم ها را کاشتم و فقط مانده ...

مادش با تکه نان داغ و کمی ماست آرام دست بر کمر آمد و کنار پسر نوجوانش نشست ،دستی بر سر پسرش کشید و لقمه ای نان داغ تعارفش کرد.

دست مادرش را محکم گرفت.مادر...مادر...تاکی ...باید منتظر رضایت باشم ؟مادر دیگه بزرگ شدم .اینم ببین ریش در آوردم.

اشک در چشمان مادرش حدقه بسته بود .پسرم گرسنه ای لقمه ای بخور ،چایی آماده است ،نگران نباش ، امروز با رفتنت موافقت کردیم.اشک در چشمان مادرش حدقه بسته بود .

چی؟موافقت کردین ؟

با سرعت باد بلند شد و هنوز مادرش اشک هایش را پاک نکرده بود که با یک کیف دستی قهوه ای از اتاق بازگشت .

پسرم این ساک چیه ؟

مادر جان وسایل سفرم.چند ماه این ساک و آماده کرده ام .

مادر دوباره اشک می ریخت و پدرش زل زده بود به قد و بالای پسرش!

مادر ،پدرم حلالم کنید.

نشست و دست  پدرش را بوسید و روی مادرش را غرق بوسه کرد .

مادر می روم شهر تا فردا اول صبح به امید خدا عازم شوم .

پسرم دیر وقت شده ،فردا...

نه مادر دیر می شود .

مادرش اشک می ریخت که از سر کوچه دور شد و در تاریکی شب چون نوری در دل روستا برق زد و رفت .پدرش با دلی غم گرفته فانوس به دست تا سر کوچه برای بدرقه اش آمده بود،تا برای آخرین بار هم که شده قد رعنای پسرش را تماشا کند!مادرش تکیه بر در چوبی حیاط هنوز اشک می ریخت .

سال ها گذشت .مادرش چشم بر در دوخته بود .پدرش میان کوچه ها منتظر فرزند جوانش بود .کسی خبری از این خانواده نمی گزفت .پدر و مادری پیر تنهای تنها بودند.سختی و رنج زندگی به کنار ،سرمای شدید زمستان و نبود سوخت و وسایل به کنار ،چگونه دوری فرزند جوانشان را تحمل می کردند در حالی که یعقوب نبی از  دوری یوسفش چشم از دست داد.

گریه های مادرش برای همسایه ها بی معنا ،لرزش دستان پدرش در جمع مایه ی خنده ی مردمان ده ،راستی در همین احوالات بودند که اعلام شد اسرا به وطن بازگشتند.

شادی به منزل تاریک پدر و مادر بازگشت .روحیه ی زندگی دوباره در کالبد زندگی جریان گرفت.فردای آن روز روستا غرق نور بود.همه صف بسته بودند که فرزند رشید روستا پس از سال ها دوری برگردد.کوچه های خاکی روستا را جارو زده بودند.بوی اسپند فضای روستا را پر کرده بود .عده ای شربت می دادند.عده ای منزل پدر و مادرش را چراغانی می کردند ،همه باهم کنار پدر و مادرش منتظر ورود اسیری سرافراز،ناگهان صلوات ها تا آن سوی ده رفت.

درب ماشین که باز شد ،کودکی فریاد زد وایی چرا دست ندارد ،یکی گفت دستش به کنار با یک پا چگونه راه برود ،دیگری می گفت چقدر تغییر کرده ،همسایه ای هم به کنایه می گفت :خوب شد شهید نشده!

صورتی لاغر ،موهایی سپید،خسته و ناتوان ،در آغوش مردم به خانه رسید.مادرش اشک می ریخت و پدرش روی پله ها بد جوری بغض کرده بود. پدرش بهت زده فقط و فقط به پسرش نگاه می کرد ،انگار باورش نمی شد که این پسرش باشد .

روز ها و هفته ها ،سال ها گذشت و دیگر کسی یادش نبود در این خانواده چه می گذرد.پدر و مادری که باید کسی دستشان می گرفت حال مجبور بودند برای هر روز دارو و دوای پسرشان رو به هرکسی بزنند .مادرش روز و شب در کنار بستر پسرش می نشست و از جوان عزیزش مراقبت می کرد .پدرش هر روز به دنبال این و آن بود تا برای دوای هر پسرش مساعدت بگیرد .اما انگار دارو هایش نیز یارانه ای بودند.

هرچه می گذشت کمتر صحبت می کرد و تنها همنشین سکوت و دردهایش تسبیح سبزی بود که از رفیق شهدیش به یاد گار گرفته بود .تسبیح می گفت و فاتح می خواند .

روزی که هوا بهاری بود و ده غرق سبزه ها و کم کمک بر ف ها آب می شدند و جویبار ها پر از آب ،صدای گریه و شیون مادرش بلند شد .اما کسی نبود که حتی سری به این خانواده بزند .انگار این گریه ها برای همه تکراری شده بودند .هیچ کس حتی زحمت پرسیدن مشکل هم نکشید .دوباره و چند باره در همین ماه حالش بد شده بود و باید به سرعت برای مداوا به بیمارستان منتقل می شد .

پدر پیرش کولش کرد و مادرش با کمک عصا وسایل به دست، بغض کرده و گریان رفتند تا هر چه سریع تر به بیمارستان برسند .

هر جا بردند کسی تحویلش نمی گرفت .یکی حرف از بیمه  تاریخ گذشته اش می زد .یکی از جا نداشتن بیمارستان و دیگری انگار وقت نداشت ،سر راهم هر که از کنارش می گذشت چیزی بارش می کرد .

یکی به طعنه می گفت :خوش به حالت !

دیگری می گفت :خوش به حال فرزندانت!

درد ناک تر از همه که می گفتند :شما ها که سهمیه دارید!

بغض راه گلویش را بسته بوده بود.چشمانش پر از اشک بود ،اما مثل همیشه فقط لبخند می زد ،هنوز هم کسی نفهمیده  به دنیا، به روزگار یا به اوضاع زندگی اش، برایش خیلی دردناک بود که به جای اینکه کمک دست پدر و مادرش باشد ،سربارشان شده است.

میان خیابان های شلوغ شهر دوباره درد و نارحتی اش شروع شد .چه می کردند ؟وقتی از همه جا ناامید شده بودند ،گوشه ای توی پارک روی نیمکتی نشستند .انگار بد جوری دلش پر بود .به اطرافش نگاه نمی کرد و زیر لب فقط می گفت :چرا ؟ چرا چنین شده است .مادرش نمی توانست آرامش کند .از چه دلگیر بود ؟

مادرش دستش را محکم گرفته بود و با لحجه دهاتی اش می گفت :پسرم آرام باش ، آرام باش چی شده ؟ تور ا خدا گریه نکن .

اما انگار آرام شدنی نبود ! با شنیدن قه قه پسر و دخترانی که انگار حجب و حیایی میانشان نبود و دیوار محرمیت ویران شده بود بر خود می لرزید .با شنیدن صدای پاشنه کفش هر دختری که از کنارش می گذشت و وضع تاسف بار حجاب و پوشش، اشک از چشمانش که کم سو شده بودند سرازیر می شد.

پدرم برگردیم روستا ، تو را خدا برگردیم .

شب بود که به روستا رسیدند.

حالش بد شده بود .اما به رویش نمی آورد . این بار که برای نماز داشت آماده می شد ، دیگر شوقی نداشت .سر نماز هم چند باری صدای گریه اش بلد شد .سجده هایش کمی غیر معمول طولانی شده بودند. آخر نماز هم فقط می گفت : خدایا خودت رحم کن .

دراز که کشید دیگر خبری از شوخی های همشیگی اش نبود .خنده ای بر لب نداشت .انگار بد جوری دلگیر شده بود . رو به پدر و مادرش کرد و فقط گفت مرا حلال کنید .

دیگر بدنش سرد شده بود و با تحمل سال ها رنج و سختی ،آرام با همان بال شکسته اش پر کشید و از میان مردمان روستا رفت .

همین که رفت انگار خوش به حال خانواده اش شد ،برای قدر دانی آمدند و سر در حیاطشان تابلویی زدند ،منزل شهید!
منبع:ریزه نیوز

برچسب های این مطلب

Post Tags

حریم آسمانی

harimeasmani.ir

داستان بال شکسته

داستان شهید روستایی

مطالب مرتبط

Rekated Posts

نظرات این مطلب

Post Comments
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی